علي الأحمدي الميانجي
164
مالكيت خصوصى در اسلام (فارسى)
است و شايد مراد معدن نمك يا نمك گرفتن از دريا باشد و در لسان العرب ملح به معناى حرمت و ذمام آمده است و در اين صورت مراد احترام و شخصيتى است كه در جاهليت داشتند كه در نامه آن را ذكر نمودهاند و براى آنان تثبيت شده است . « محجر » : اگر با تشديد جيم باشد به معناى اسم مفعول است و مراد تحجير و سنگچينى است كه به واسطهء آن انسان حق و اولويت بر زمين پيدا مىكند يعنى زمينهايى كه تحجير و حصار كشى كردهاند از آن آنها مىباشد و اگر مجر به كسر ميم و تخفيف جيم باشد كما اينكه در نهايه آمده ، اسم دهى بوده است يا چراگاههاى اطراف ده را گويند . « حصون » : جمع حصن است به معناى قصر و قلعه و به معناى اسب هم گفته شده است . « فراع » : زمينهاى مرتفع را گويند . « وهاط » : زمين گود و پست را گويند . « عزاز » : زمين سفت و سخت است . « علافها » : يعنى علفهاى چراگاهها . همهء اينها كه به صورت چراگاه در اطراف آبادىها بوده و آنان حق اولويت داشتند بر ايشان امضا كرده است و در نقل « دحلان » مقيد به : « مما لا ملك لأحد فيه » شده است يعنى حق آنها در زمينهايى است كه ملك كسى نباشد . « ماء » به معناى آب است كه ممكن است آبهاى مباح مراد بوده ، مانند رودخانه يا آب برف كه در اين صورت اثبات حق اولويت است و يا آب چاه و چشمه مراد باشد كه اثبات مالكيت است و شايد مراد اعم باشد . « معين » : آبى كه دائماً در روى زمين جارى مىشود ، يعنى چشمههايى كه در آبادىها هست كه آنها را احداث و يا حيازت و تملك كردهاند . « معامى » : آبادىهايى كه صاحب ندارد و مخروبه شده است . « بلاد » : جمع بلد است كه به معناى موضع يا قطعهاى است كه حيازت شده است ، خواه آباد باشد يا خراب . « اشياء » : جمع شىء است كه به فارسى چيز گفته مىشود يعنى هر چيز و هر موجود ، ولى ابن سعد در طبقات آن را « نخل » معنا كرده است و در كتب لغت چنين معنايى را پيدا نكردم و در لسان العرب از « ليث » نقل كرده كه شىء به معناى آب آمده است و نيز از أبو منصور نقل كرده كه منكر اين معنا شده است .